تو آینه زل می زنم به خودم.
دیگه داری تموم میشی مرد.
سنگینی صدام می پیچه تو گوشم و تلخی رو بیشتر حس می کنم.
صورتمو چند روزه نزدم، شدم خاکستری تار.
خونه بدجوری تاریک. همه شمعها آب شدن و کرختیشون تنمو به خارش می ندازه.
پرده رو می زنم کنار. زل می زنم به آدما. تو همهمه همدیگرو گم می کنن تا شاید بتونن اونی رو که می خوان پیدا کنن.
سامورایی دیگه وقت رفتنه.
به حرمت حسرت آرزوهام تو این همه ازدحام سکوت می کنم که آخرین رویاهای یک مرد چیزی جز نمناکی خاطراتش نیست.
این هفته هم داره تموم میشه و میره، انگار تنها منم که حتی به پایان رسیدنمم حکم رفتنم نیست.
یه دیوار روبرومه. فقط دیوار می بینم با یه دنیای گل گرفته که دیگه بوی نا می ده، مثل خودم.
مرد، دیگه بازیت تمومه.
یه سامورایی هیچ وقت تو جمع نمی ره، یه سامورایی همیشه تو غربت میره.
از لحظه تولدم برا رفتن قد می کشیدم با اون همه موی سپید روی سرم.
همیشه دل نگران دلتنگیاممم. همه رفتنو فقط من موندم.
بغضم گیر کرده تو گلوم، خدا هم با من بازیش گرفته، نم بارون پاییزی رو شیشه می زنه.
پنجره رو باز می کنم، خیس می شم از این همه سکوت. خسته ام از درد.
حسرت رفته هام رو دلم بدجوری سنگینی می کنه. هیچی مثل صدای بارون آرومم نمی کنه.
بعضی دردا یه دنیاس، یه حسرت که همیشه تا نفسهای آخرت که می ره و میاد تو سینت می مونه و می شه یه آه.
تو اینجور وقتها فقط پناه می برم به سازمو دردامو با گام بالا داد می زنم، عربده هایی که گوش خدا رو هم کر می کنه.
توزندگیم همیشه یه سامورایی بودم.
یه سامورایی هیچ وقت تو جمع گریه نمی کنه، یه سامورایی هیچ وقت عشقشو داد نمی زنه، یه سامورایی هیچ وقت به دل نمی گیره و همیشه می گذره، یه سامورایی همیشه بزرگ حتی تو بچگیش، یه سامورایی با درداش تو تنهایی خون بازی می کنه و خونشو مزمزه می کنه تا سرنگ زخمیش رو تن کسی خراش نندازه.
یه سامورایی...
خسته شدم از بس سامورایی بودم، یه جنگجو که دیگه دورش تموم شده و شمشیرش زنگ زده و پکیده مثل خودش.
نم بارون شده سیل و بغض کهنه من یه اشک تازه.
به فنجون قهوه ام خیره می شم که چند روزه همونجوری رو شومینه مونده، شباهت غریبی داره با من. فقط سیاهیم رو تنم مونده ویه تلخی که می زنه تو دماغم و ریه ام رو تلخ می کنه.
امروزم شب شد و هنوز زنده ای مرد. بمیردیگه سامورایی.
چشم در چشم خیره به من بودی وبودم
گر می گیرم از گرمای لبت
در شبی نمناک
میان پسکوچه های شهر تاریکم
آبراهیم گنگ
که مرا رود گنگی ساختی
روبرو عذاب است
و پشت سر ازدحام آدم
اما تو بی هیچ نگاهی به این همه همهمه
مسکوتم نهادی از بی دردی
دل نگران دلتنگی های مدامم می شوم
دلم برای غربتت تنگ است
که بی من برزخی هستی که این مرا معذبم می کند از دلهره
با آوایی بلند واژه های پوچ را به سامان رساندیم
مشتی واژه تن فروش بودند که در آستانه نگاهت به بکارت غزل رسیدند
من داد می زدم و نفست را به سینه ام می دادم
من حرامزاده بودم یا تو
من وتو ماییم
دنیا ایستاد
من و تو ماییم که در سکوت زمین به راه افتادیم
آدمکها مات بودند
و ما هم کیش هم.
تو هیچ نگفتی فقط بمان را ماندی.
در دنجی ناهمگون کافه ای خاکستری
من و تو
بی هیچ حسی به آدمها
خیره به هم ماندیم
چشم در چشم بکت آبزورد زیستیم
که گودویی بودم برایت و بودی برایم
از بکارت خاکی
تا فاحشه پاکی
که دیدیم گفتیم
نمای صورتت هر لحظه بسته تر می شد
و عجیب که من در این تنگنا نفس عمیق کشیدم
تو می گفتی
من بودم و نبودم
معلق بین هستی و عدم
نگو که کف پایت سردی زمین را حس کرد
که سردی مرا می گرفت ای همیشه رفیق
رد گامهایت نشان از غرور زنی داشت
که با لمسش مردانگی در من زنده می شد
هیچ نگو که می دانم
تا هستی باش که هستت را آرزوست
در سیاهیهای شهر ما فقط به روشناییهای خود زنده بودیم
من سیاه و تو سفید
خاکستری بودیم
پارادوکسی که در خلاف زندگی مسیر را طی می کرد
بمان
همیشه بمان
آنچنان که روبروی من در صندلی لهستانی کافه ای خاکستری بودی.
پهنای صورتم تیر می کشد
مچاله می شوم از درد
لعنت به پاییز با تمامی بغضش، رفیق
که رفیق دلتنگم
رد گامهایم برروی سایه ات سنگینی می کند
و من خرد می شوم زیر بار این همه سکوت
که دم از بازدمت می گیرم
اگرچه خاکستری است
که انقلابی است در میدان مرکزی مغزم
خدا نیست
گرم چشم گذاشتن است
و من دربدر نقابی برای قایم شدن
کجایی که دلم هوایت را دارد
من مرثیه ای نا تمامم در درازکش شب و کشمکش تب
کوه یخیم که آب می شوم
می شوم مالامال ازشبگردی یک خوابگرد تنها
که تنها تویی، تویی قرارم
حرامزاده دلم هوایت را کرده است.
چشمام باز
مي خوام جون دادنمو ببينم
زندگيم جلوم خبردار ايستاده.
به عكس بچگيم خيره مي شم
از شرم پاره مي شه.
قرص هاي هزار رنگمو تو حلقم فرو ميدم
ليوان آبو مي ريزم به پاي مغزم تا ديگه رشد نكنه
ليوانو تو ديوار له مي كنم.
تيغو از رو ميزم بر مي دارم
پلكامو مي بندم
تيغ مي كشم به سر و صورتم
گرم مي شم از خون
خودمو نمي شناسم از بس سفيد شدم
نور اذيتم مي كنه
آينه هزار تكه مي شه.
خدا تو مستي بهم مي خنده
مي دونستم بالاخره سروكلش پيدا مي شه
سرش داد مي زنم
دوباره فراري مي شه.
گيتارمو دست مي گيرم
از بس گام بالامي خونم از حنجرم خون مي چكه
سيمهاش تو هم مي رن و دسته صندلي از توش مي زنه بيرون
صداش شاهكاره.
به خودم فكر مي كنم
اشكم درمياد
تيزي تيغ تو چشمام
تخم چشمام تو دستام.
همون جوري كه هميشه دوست داشتم هستم
پنجره رو باز مي كنم
بوي تعفن تو دماغم مي زنه
لب پنجره وايستادم
حالم از پاهام بهم مي خوره
كف خيابون لاي يه مشت حرومزاده تموم مي كنم.
جم بخوري گوله تو شقيقت، زير كلات، بالاي يقت جاخوش كرده. سه روز پلك نزدم.سه روز تب دارم، مي لرزم، تب سرد. خسته ام. سيگار نمي كشم ولي عرق چرا، تا خرخره خوردم.سه روز حموم نرفتم. بوي عرق تنم و الكل پيچيده تو هم. يك، دو، سه، آسانسور مي رفت پايين مي اومد بالا. آسانسور گير كرد تو همكف . مامان زود رسيد. سه روز گوشيم خاموش. رضا گفت بي خيال شيم، دستاش مي لرزيد، مثل سگ ترسيده بود. تشنم. رضا ساكت بود، رضا داداش، رفيق بود، خيلي پاك و ساده بود. چشم از چشمي در برنداشتم، اون چشمم كه تو چشميه كوچكتر ازچشم ديگم. سحر گفت من نميام، خوبيت نداره، تخم جن تو كونش عروسي بود، ولي برا منم كلاس مي گذاشت. اسلحهش واقعي بود از همونايي كه با يكيش فيل ريقش درمياد چه برسه به يه پيرمرد مردني حرومزاده. از شب قبلش خوابم نبرده بود، فقط آهنگ گوش دادمو و كمل كشيدم به عشق جك نيكلسون بزرگ. صد دفعه نگاهم خيس شد و خشك شد. مادر به خطا سگ جون بود، يه پيرمرد لاف لافوي گه كه خيلي وقت بوي تعفنش مغزمو داغون كرده. سحر چسبيد بهم، رو يه تخت، برا اولين بار اون زودتر لخت شد، حتما" مي خواست اين دم آخري بهم يه حال اساسي بده. رضا از بچگي توسري خور بود ولي من پاش وايسادم و اونم همه كاري برام مي كرد، اگه مخشم به اندازه دلش بود الان يه آدم حسابي شده بود. سحر لبشو چسبوند به لبم، تخم چشماي جفتمون قرمز بود. عاشق تاريكيم، پتو رو كشيدم رو سرمون و از خودم جداش نكردم. كاش مامان مثل هميشه دير مي رسيد. ساعت شش صبح من و سحر و رضا رفتيم كله پزي، يه دست كامل خورديم و با آبليمو زديم به بدن. عين فيلماي نوآر. از بچگي آرزو داشتم يه گنگ بشم. كليد در ورودي رو داشتم، آسانسور رو زدم، طبقه آخر. از آسانسور اومديم بيرون. اين بالا دنيا يه شكل ديگس ولي بازم همون جوري مزخرف. كليد درو انداختم. هيچ كس تو خونه نبود. چشممو كردم تو چشمي. مرتيكه اومد و يه راست رفت تو خلا فرنگي. رضا شده بود گچ ديوار، سحر قفل كرده بود و خودمم خفه خون گرفته بودم. سيفونو زد اومد بيرون. وقتي تو ذهنم مامانم و با اين حرومزاده تو بغل هم تصور مي كنم مي خوام شلوارمو دربيارمو بشاشم تو قيافه تخميش. زود منو شناخت، رضا با ته اسلحه گذاشت توسرش. افتاد زمين. من رفتم سر گاوصندوق، سحر با من اومد. برگشتم، با مامان چشم تو چشم شدم، مامان فقط گريه مي كرد، مرتيكه چشماشو باز كرد، تخم سگ عوضي جون سگ داشت. يه تير زدم، خونش پاشيد كف سنگاي سفيد خونه. مامان غش كرد. رفتم سر مشروباش با رضا داداش و سحر چندتا شيشه ويسكي خارجي رو تو يه ساعت تموم كرديم. مامان به هوش اومد، اسلحه رو بردم سمت قلبش. مامان فقط گريه مي كرد و مي گفت بزن. بچگيم جلوم رژه مي رفت، مامان لخت تو بغل اون حرومزاده. يه گوله زدم تو قلبش. از چشمي زل زدم بيرون. هيچ كس نبود، چشم درد گرفتم. من پولا رو برداشتم، سحر طلاها رو، رضا هم يه چندتا شيشه ويسكي و اسلحه رو. زديم بيرون. تهران مثل هميشه شلوغ بود. سه روز دلم برا مامان تنگ، فقط سه روز تو اين همه سال.
بايد با خودم خلوت كنم و گم و گور بشم.
بي خوابي عجيبي زده به سرم. چشمام مي سوزه، مخم تير مي كشه ولي خواب به چشمام نمياد.
با ديازپام مي خوابم و به سختي روز رو به شب مي رسونم تا شب بشه و قرص بعدي.
حوصله هيچ كس و هيچ چيز رو ندارم. هيچي منو به وجد نمي ياره. خيلي وقت كه واژه سه كلمه اي و مزخرف عشق رو از ياد بردم. حتي نفرتم برام بي معنا شده، اونم برا مني كه ازهمه دنيا و آدماش متنفر بودم.
تو راه رفتنم. دونه هاي ريز بارون به شيشه مي خوره و با هر رفت و آمد برف پاك كن خيسي بارون گرفته مي شه و فقط ردش باقي مي مونه.
تو اين هوا صداي كرت كوبين جادوم مي كنه. شيشه رو مي دم پايين، مه همه جارو گرفته. چشم چشم رو نمي بينه. دوست دارم بزنم كوه و تو اين مه خودمو گم كنم و تا وقتي پيدا نشدم دور و بر زندگي پيدام نشه.
تا خرخره عرق خوردم. پلكام سنگيني مي كنه، بايد مست باشم اما نيستم. مي رم زير بارون و زل مي زنم به آسمون. بوي الكل و بارون معجون عجيبي ساخته كه گيجم مي كنه. بارون بند مياد، آسمون بدجوري صاف.
بطري به سمت من مي چرخه، جرات يا حقيقت، دوست دارم اين من لعنتي رو داد بزنم و بعدش اسلحه ر واز تو جيبم دربيارمو مغزمو داغون كنم.
لب ساحلم. هدفون تو گوشم، باب ديلن هست، نيروانا هست، حتي محسن نامجو هم هست. خيره شدم به روبرو. سرمو برنمي گردونم. حضور آدما رو از كنارم حس مي كنم ولي نمي بينمشون. آسمون صاف صاف. همه ستاره ها خيره شدن به من . دريا رو تو شب بيشتر دوست دارم. تو سياهي شب رنگ واقعيشو به خود مي گيره و خود خودش ميشه بي هيچ رخنه اي از نور و سپيدي لعنتي خورشيد.
بهاي اين زندگي هرچي باشه مي دم فقط بايد اين چند روز بگذره.
نزديك دريا مي شم، كف كفشم پر شن اما پاهام رو زمين نيست. صداي دريا تو گوشم مي پيچه. هر موجي كه مي زنه حس مي كنم رو تن من مي خوره. تنم كبود مي شه زير بار اين همه مشت.
رو تاب نشستم، خودمو تاب مي دم. به ليوان مشروب تو دستم خوب نگاه مي كنم، اين مي خواد حال منو عوض كنه، خود خداش نتونسته.
هنوز تو خودم گمم كه بر مي گردم. دم دماي صبح. هوا بدجوري سرد. آخراي گرماست و اولاي سرما. شيشه رو مي دم پايين، لرزم مي گيره. زل مي زم به آسمون، سرخ سرخ. نمي دونم ازدرد من غم داره يا كه نه ولي دردش از هرچي كه هست بد درديه.
هنوز گمم.يه عمري با هم هم نفس بودن. از بازدم هم دم مي گرفتن و از بغض هم گريه.
دوران پرسه زني هاي شبونه، شبگردي تو كوچه پس كوچه هاي تهرون.
بهمن سوييسي پشت هم دود مي شد و با آتيش اولي دومي كام مي گرفت.
دامون و نيما تمامي عشقشون با هم بودن بود.
دامون زنگ زد به نيما. دامون خراب بود. خرابم رفيق، هرجا هستي خودتوزود برسون پيشم. نيما با تمامي سه تومن ته جيبش مونده بود يه موتور گرفت و از ته بازار رفت صادقيه.
صد دفعه مرد تا رسيد. زنگ زد. پله ها رو دوتا يكي رفت بالا. در باز بود.
چشم دامون خاكستري بود از بس دود سيگاررو كرده بود تو حلقش و بيرون نداده بود.
نيما ديوونه شده بود. دامون هيچي نگفت فقط گفت بنشين تا صدات كنم بياي تو اتاق. نيما ترس برش داشت. رفيق درد داشت، ازتو نگاه سرد دامون خوند كه داغون.
دامون صدا زد.
نيما دويد سمت اتاق، در رو باز كرد، خشكش زد، مات شد، مرد. تن برهنه دامون بي هيچ پوششي كل تصوير رو گرفت. نيما از سر رفاقت زل زد تو آينه تا شايدم آينه خش داشته باشه و دامون رو درهم ببينه. آينه شكسته بود و دامون هزار تكه شد.
صداي ضربان قلب نيما كل خونه خالي رو پر كرد درست مثل يه سمفوني مرگ اما يه سمفوني ناكوك. نيما فالش مي زد. هرقدمي كه برمي داشت صد سال طول مي كشيد. دنيا قفل شده بود تو اتاق و لانگ شات تك رفيق رسواش.
دامون خودش رو پرت كرد تو بغل رفيقش. بغض چند سالش تركيد.سردي بدنش تو گرمي نيما گم شد و ولرم شد.
نيما مي خواست هيچ چيز نشنوه، دامون مي خواست روي يه تخت دوتايي باهم لخت بخوابن و عصاره مردي نيما رو حس كنه.
نيما شكست،خرد شد، براي بار چندم مرد. با هر دونه اشكش يه تيكه از تن پوششو كند و از پشت رو تخت دامون خوابيد.
رفيق تو مردي، من مي خوام بكارتم رو تو بزني.
روزها غم تنهايي خرخره ام را ميجود
من زنده به مرگم
هنوز نفس مي كشم
درگور خود آرام به خواب مي روم
با چشماني باز خواب مي بينم
به ياد تمامي آنچه كه بودم و نبودم
به حرمت نگاه و آه گاه و بي گاه
به پاس اين شهر و پرسه در عمق شبش
به بكارت قسم كه من پرده دري نكردم جز از براي نزيستن
به تمامي خدا سوگند كه من براي دنيا نيستم و او خود اين راز را مي داند
درد امانم را بريده است
و زخم، تنم را
روانم بماند، كه برزخي است
هستم و نيستم
نمي دانم
من هيچ نمي دانم.
اولين گروه از اسرايي رو كه به ايران برگشتن رو خيلي خوب يادمه، همون قدر كه اولين و آخرين سنگساري رو كه ديدم.
8،7 سالم بود، چسبيده بودم به صندلي سينما و زل زده بودم به پرده. هنوز موسيقي از كرخه تا راين و اون فرياد كنار رود راين تو گوشمه.
قد كشيدم، جنگ برام مهم شد اونم بي هيچ اعتقاد مشترك و آرمان واحد.
مجروح جنگي، اسير، شهيد، موجي، موجي، موجي.
كل آدمايي كه تو اين 8 سال زير گوله و وسط خط بودن يه طرف و بيماراي اعصاب و روانش يه طرف.
آدمايي كه پرت شدن تو يه گوشه از خاطراتي كه هيچ وقت نمي خوايم يادشون بياريم. خودشون رو گم و گور كردن تو پستوهاي اين خاك غريب.
هميشه برام مقدس بودن، نه به خاطر دفاعشون فقط به خاطر سكوتشون، به خاطر بغضشون، به خاطر گم و گور بودنشون.
هر چند وقت يه بار از پس ذهنم ميان بيرون و جلوم رژه مي رن، مثل يه دسته مورچه كه خيلي راحت زير پا له مي شن و فريادشون به گوش هيچ كس نمي رسه.
يه پلاك رنگ و روفته، يه اتاق تاريك سه در سه، يه تخت فلزي زهوار در رفته، يه پاكت خالي 57 يا شايدم بهمن سوييسي، يه فندك يادگاري، يه قوطي چوب كبريت نيمه سوخته، يه ليوان با چاي چند روز مونده، يه پلاستيك پر قرص، يه صورت سرد و خسته يا ته ريش چند روزه كه اينقدر دود سيگارو بيرون نداده كه يكي در ميون زرد شده.
فقط به حرمتشون يه لحظه سكوت مي كنم و چشمامو مي بندم.